محمد بن عبد الله بن عمر

88

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت أول جهودان مدينه ، چون سيد ، عليه السلام ، با شوكت ديدند ، گفتند : بعد از اين عرب التفاوت بما نكند . دشمنى سيد ، عليه السلام ، وبدفعلى آغاز كردند ، با آن كه صفت سيد ، عليه السلام ، در تورات ديده بودند ومىدانستند كه پيغمبر به حق است . وصفت پيغمبر در تورات تحريف كرده بودند . وجمعى از مسلمانان با خود داشتند وبه پنهان نفاق مىكردند ، وپنهان خلق را از راه مىبردند « 1 » . وعلماى يهود پيوسته با سيد ، عليه السلام ، مناظره مىكردندى ومسائل مشكل مىپرسيدندى ، وعلماى يهود دو كس مسلمان شدند : يكى عبد اللّه بن سلام وديگر مخيريق . حكايت دوم - اسلام عبد الله بن سلام ، رضى اللّه عنه دانشمندى بزرگ بود از جهودان ، چون صفت سيد ، عليه السلام ، در تورات ديده بود ، انتظار آمدن پيغمبرى مىكرد وگفت : چون أحوال سيد ، عليه السلام ، مىشنفتم ، مىدانستم كه حق است وظاهر نمىكردم . چون سيد ، عليه السلام ، به قبا رسيد ، كه به مدينه رود ، خبر به قبيلهء ما آوردند * . در حال به خدمت سيد ، عليه السلام ، رفتم ومسلمان شدم وبازگشتم ، وأهل بيت خود را مسلمان كردم وپنهان مىداشتم . نوبتي ديگر بيامدم « 2 » واز خدمت سيد ، عليه السلام ، ابتدأ التماس « 3 » كردم ، تا جهودان بخواند واقرار بستاند كه من عالم ومقتداى ايشانم . تا چون اسلام ظاهر كنم بر ايشان ، انكار فضل من نكنند . سيد ، عليه السلام ، عبد اللّه را پنهان كرد پيش خود وجهودان را بخواند وفرمود : عبد اللّه در ميان شما چون است ؟ گفتند : سيّدنا ، وابن سيّدنا ، وحبرنا وعالمنا « 4 » . عبد اللّه بيرون آمد وگفت : اين پيغمبر به حق است وشما صفت وى در تورات ديده‌ايد . ومن مسلمان شدم ، شما نيز مسلمان شويد ونصرت وى كنيد . بيهوده بسيار به وى گفتند . عبد الله گفت : يا رسول الله ، از بهر آن مىگفتم : ايشان را بخوان ، تا دروغ وحسد ايشان ظاهر گردد « 5 » . حكايت سوم - اسلام مخيريق عالمي بزرگ صاحب مال بود وروز أحد سلاح برگرفت وبا قوم خود گفت : محمد پيغمبر

--> ( 1 ) . اين حكايت در سيره ، ص 491 - 493 ، آمده است . ( 2 ) . در أصل : بيامد ( 3 ) . در أصل : التماس ابتدأ كردم ( 4 ) . گفتند : مهتر ما است وپسر مهتر ما است ودانشمند وفقيه ما است وبزرگ وپيشواى ما است . اين ترجمه از سيره ، ص 494 ، نقل شد . ( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 493 - 495 ، آمده است .